شراب تلخ میخواهم که شیرافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
.
این روزا فکر می کنم که هر کسی تو زندگی آدم یه مبارزی-ه که طلب همرزمی میکنه...شدیدا دوست داره زمینت بزنه.....و بعد بتونه با لذت بهت نگاه کنه و به خودش هم افتخار.
دنیای خوبی نداریم....به تنها چیزی که میتونیم فکر کنیم خودمونیم وخودمون.
آدما رو add میکنیم اگه به نفعمون باشه ....و delete میکنیم بازم تنها در شرایطی که به نفعمون باشه.
این وسط اگه اون بیچاره طرف دوم هم وابسته به این طرف باشه...حالا از هر لحاظی....دیگه وای به حالش.
با این گفته آدم یاد فیس بوک میافته...با وجودی که این صفحه خیلی برای من فعال نیست ....یه محیطی هست که ضمن داشتن همه خوبی های یک شبکه اجتماعی جهانی این حس خودخواهی ما آدما رو هم به نمایش میگذاره....یه روز یکی شما رو به لیست دوستاش اضافه میکنه و یه روز دیگه یکی دیگه به دلایل کاملا خودخواهانه ممکن-ه block کن-ه.
کاری ندارم....یعنی اصلا مهم نیست ولی فکر میکنم درست-ه که میگن:
زندگی صحنه زیبای* هنرمندی ماست...هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود....صحنه پیوسته به جاست....خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.
البته ما از این نغمهها خیلی چیزا یاد میگیریم ....مستقیم یا غیر مستقیم....در هر شرایطی.
.
فکر میکنم دیگه خیلی حرف زدم ....مدتها بود اینجا خودمو تخلیه نکرده بودم....
تنها یه حسی بهم دست داده که فکر میکنم اون شعر بالا به خوبی می تونه بیانش کنه....حسی که میگه تو صادقانه کار کردی و درست بودی.... و در نهایت تنها احساسی که درت بوجود اومد مورد سوءاستفاده قرار گرفتن بود....برای کاری که با جون و دل انجام دادی....
بعضی وقتا یه اتفاق خیلی کوچک می تونه باعث شه احساس کنی با وجود این همه جون کندن داری کم میاری....اما این احساس لعنتی هیچوقت بروز نکرده و من همچنان همان شخصیتی هستم که استوار بوده و حداقل هنوز به خودش نباخته است.
* ای کاش این زیبایی همیشه بکر باقی بمونه.
کلا زیاد با این فیس بوک و بقیه سایتای مشابهش ، حال نمی کنم. اون اوایل که پیج برای خودم باز کرده بودم، خب اولش بود و جذاب بود. زیاد بهش سر می زدم. از وقتی که فیلتر شده و تعداد دوستام توش رفته بالا، کم کم علاقه ام رو از دست دادم. یه جورایی زیادی عمومیه. همه توش هستن. آب بخوری، عالم و آدم زودی خبردار می شن. برای همین ، همین وبلاگ و اینا رو ترجیح می دم. حریم آدم توش بهتر و راحتتر حفظ و رعایت می شه.
اهووووووممممم
موافق میباشیم....بالاخص با زیادی عمومی بودنش
ای بابا ونوس جان..خسته ام خسته
همه حرفات رو هستم بدجور
تو چرا...؟
در مورد جمله بالای وبلاگت باید بگم که ممکنه انسان معلمی داشته باشه که دوستش باشه
در مورد دشمنی باهات موافقترم
هنر هم در برگرفتن درس از دشمنی هاست...
باهات موافقم شدید
حتما به مدت مدید...
یادمه وقتی اولین بار اون شعر رو خوندم (البته همه ش رو) گریه م گرفت.
+ این که یاده یه آهنگی افتادم به اسم I stand alone
راستش برای منم خیلی غمانگیزه ولی نمی دونم چرا این چند روزه همش زیر زبونم بود تا اینکه اینجا نوشتمش و راحت شدم...
ببخشید اگه یادآور ناراحتی بود
دنیای بی رحمیه! هر کسی دیگری را واسه این دوست داره که بهش احتیاج داره نه واسه خود اون آدم... :(
بله متاسفانه...این عین واقعیته